کانون پرورش فکری کودکان ونوجوانان -مرکز5 اردبیل

گزارش برنامه های هفته بسیج مرکز 5 اردبیل

 

بسیجی چکیده عشق است و نماد غیرت. سمبل تعصب است و پاسدار مکتب.

هفته ای که گذشت با شعار محوری  " بسیج مظهر عزم و مدیریت جهادی " و بر پایه نامگذاری ایام هفته فعالیتهایی نیز در مرکز شماره 5 اردبیل به همین مناسبت انجام شد .

فعالیت هایی که حضور علاقمند و کنجکاو اعضا باعث پرشکوه تر شدن آن گردید که این فعالیتها شامل موارد ذیل می باشد:

1)     معرفی ایام و وقایع " بسیج ولایت مداری و انتظار " که در این برنامه ضمن معرفی روز بسیج و اهداف تاسیس آن و دلاوریها و رشادتهای بسیجیان در ایام جنگ و بازسازی کشور عزیزمان ایران ، به وظایف امروزی بسیج نیز پرداخته شد.

2)     فعالیت نقاشی  " بسیج فرهنگ و تمدن نوین اسلامی" ذهن اعضا را با فرهنگ بسیجی بودن آشنا کرده و اعضا با همین موضوع نقاشی های زیبایی را کشیدند..

3)     معرفی شخصیت " بسیج جوان و خودباوری"  در روزی که به همین عنوان نامگذاری شده بود،  شخصیت و منش شهید مرحمت بالازاده را برای اعضا توضیح داده شده و خاطراتی را از ایشان از زبان مادر مرحوم ایشان روایت شد.

4)     فعالیت اسلامی " بسیج خانواده و سبک زندگی اسلامی (تربیت اسلامی)" ، در این روز با قرائت آیاتی از کلام الله مجید و تفسیر آن و اینکه در قران مجید ده آیه مستقیما به مسئله شهادت داشته و اجر و پاداش انها دارد اشاره کرده و در این رابطه احادیثی از ائمه اشاره شد.

5)     معرفی سرزمین " بسیج مستضعفین در راه بیت المقدس " ، اشاره به فضای معنوی شلمچه و عظمت این مکان مقدس چه بخاطر رشادت های بسیجیان و رزمندگان اسلام و چه بخاطر میزبانی از قافله امام رضا (ع) در سفر به خراسان اشاره شده و در مورد رزمندگان و دلاوران غزه در رابطه با دفاع از مملکت و کشور خود اشاره شد.

6)      بازدید " بسیج ایثار و میثاق با شهدا " در ادامه برنامه های مربوط به هفته بسیج با اعضای فعال مرکز در مزار شهدائ حضور یافته و بعد از پاک کردن مزار این شهدای گرانقدر فاتحه ای قرائت شد. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم آذر 1393ساعت 9:56  توسط مرکز 5 اردبیل   | 

همایش توسعه مشارکت کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان (کانون خانواده و کانون مدرسه و کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان )

مراسمی با حضور دانش آموزان دبستان شاهد ناحیه یک اردبیل و اولیائ آنها و با حضور مسئولین مدرسه در سالن امفی تئاتر مرکز 5 اردبیل برگزار شد. این برنامه با هدف آشنایی دانش آموزانی که در هفته کودک عضورایگان مرکز 5 اردبیل شدند، با مرکز و فعالیتهای کانون برگزار شد. در ابتدای برنامه بعد از تلاوت قرآن وپخش سرود ملی، آقای شهبازی مدیر مدرسه شاهد ضمن خوش آمد گویی به خانواده ها و تقدیر وتشکر از مسئولین کانون به خاطر ثبت نام رایگان دانش آموزان مدرسهشهید مهر آور، از خانواده ها خواست تا ضمن آشنایی با فعالیتهای کانون، فرزندان خود را به حضور در محیط کانون وشرکت در فعالیتهای آن تشویق وترغیب نمایند. و همچنین به روز تعطیلی پنج شنبه اشاره کرده و از خانواده ها و دانش اموزان خواست تا این روز را به حساب تعطیلی علم و دانش نگذ ارند و حتما در محیطی فرهنگی و برای آموزش و رشدو ترقی استعداد ها و خلاقیت، حتما در کانون پرورش فکری در برنامه ها شرکت کنند. در ادامه برنامه، مداح مربی مسوول مرکز نیز بعد از خیر مقدم و تشکر از مسولین مدرسه شاهد به خاطر همکاری وهماهنگی لازم برای اجرای برنامه، و حضور خانواده ها، به توجیه کلاسها و فعالیتهای کانون وکارگاههای ترم پاییز مرکز پرداخت. پخش کلیپ با موضوع هفته گرامیداشت بسیج، و کلیپ معرفی کانون و فعالیتهایش ،شعرخوانی دانش آموزان ،خاطره گویی اولیائ از روزهای آغازین مدرسه رفتن خودشان و پخش فیلم از برنامه های اجرا شده در این مراسم بود. در انتهای برنامه برای کل دانش آموزان در سالن مطالعه مرکز بعد از معرفی هفته بسیج ومقام شامخ شهدا، مسابقه دور صندلی برگزار شد واعضا بعد از امانت گرفتن کتاب با شور وهیجان بیشتر به همراه اولیاء خود مرکز را ترک کردند. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم آذر 1393ساعت 9:55  توسط مرکز 5 اردبیل   | 

گزارش برنامه های اجرایی مرکز فرهنگی و هنری 5 اردبیل با موضوع عفاف و حجاب

قرائت حدیث و روایات:

به جهت ترویج فرهنگ عفاف و حجاب و با توجه به مشاهده اعضای نوجوان کم حجاب در مرکز احادیثی در این باب آماده و برای اعضا قرائت و تفسیر شد و همچنین برای درک بهتر مطلب از روایتها و داستانهایی نیز با همین مضامین به اعضا گفته شد.

برپایی سفره افطار و سخنرانی حاج آقاسید موسی موسوی در موضوع حجاب:

در ماه مبارک رمضان که برای اعضای فعال مرکز مراسم افطاری و اقامه نماز جماعت بر پا گردید. و بعد از افطاری حاج اقا سید موسوی در موضوع حجاب و لزوم رعایتش و حجاب درونی و ظاهری مطالبی بیان داشته و در این زمینه داستانهایی از زندگی حضرت زهرا (ع) روایت کردند. و نیز به مسئله دنیای مجازی نیز اشاره کرده و در این خصوص حتی به حفظ حجاب در متن و نوشته ها نیز اشاره کردند.

معرفی اعضای محجبه مرکز:

بعد از طراحی و تهیه پانل مخصوص معرفی اعضا محجبه مرکز، اعضای محبه مرکز در این پانل مخصوص معرفی شدند. تا ضمن تشویق و ترغیب این گروه انگیزه ای باشد برای سایرین.

تشکیل کارگروه تفسیر قرآن:

از اعضای محجبه مرکز گروهی تشکیل شد و این گروه دوشنبه هر هفته در کار گاه تفسیر سوره شرکت می کردند.

برگزاری جلسه عفاف و حجاب برای اولیائ:

با توجه به برگزاری کارگاههایی برای اولیای اعضا در مرکز در طول سه ماهه تابستان و با مشاهده مادرانی بی حجاب و کم حجاب در فواصل برنامه بحث هایی از لزوم رعایت حجاب و ارزش حفظ آن در شان و مرتبه  زنان بصورت گروهی انجام میشد.

تهیه و تنظیم کلیپ حجاب و پخش آن برای اعضا و اولیائ

مربی انیمیشن مرکز کلیپی از سیر حجاب در ایران باستان و کشورهای اسلامی آماده نمودن. این کلیپ که بسیار جذاب و جالب می باشد چندین بار برای اعضا ی نوجوان و اولیائ پخش گردید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم آذر 1393ساعت 9:54  توسط مرکز 5 اردبیل   | 

برنامه های اجرا شده هفته ملی کودک در مر کز 5 اردبیل

در هفته ملی کودک مرکز 5 اردبیل میزبان 10 مدرسه(معلم، فرهیختگان، خوارزمی، شفق، معصومین، صلواتی زاده ،گلهای بهشت،اندیشه و کودکان مهد کودک ایران زمین و روشنی) وبیش از 500 نفر دانش آموز بود.

در بازدیدهای روزانه دانش آموزان مربیان مرکز ضمن معرفی کانون و برنامه های آن به دانش آموزان برنامه های ذیل را به تناسب گروه سنی اجرا کردند.

* .پخش فیلم انیمیشین

* قصه گویی

* مسابقه

* شعرخوانی

* طرح معما

* معرفی عید غدیر خم.

* بحث در مورد کودکان غزه و حمایت از آنان.

* اهدای کتاب به دانش آموزانی که در مسابقه برنده شده ویا به سوالات مربیان جواب صحیح  دادند.

 

در این هفته ضمن اجرای برنامه های متنوع به تمامی مدارس  نزدیک به مرکزثبت نام رایگان در هفته کودک اطلاع رسانی شده واز دانش آموزان برای عضویت در مرکز دعوت به عمل آمد. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آبان 1393ساعت 13:44  توسط مرکز 5 اردبیل   | 

برگزاری مسابقه ی بزرگ رباتیک ترم اولی های  اعضای مرکز 5 اردبیل

در مورخ 10/7/93 مسابقه ی ربات های فوتبالیست و جنگجو بین اعضای مرکز 5 اردبیل برگزار شد.

 مراسم با پخش کلام الله مجید وهمخوانی سرود ملی آغاز شد. ابتدا مداح مربی مسئول مرکز به شرکت کنندگان در مسابقه و اولیا حاضر در سالن خوش آمد گویی کرده و برنامه ترم پاییز را برای اعضا توضیح داد. سپس اعضای حاضر در مرکز را به گروهای مختلفی  با عناوین رعد، سورنا ، خرچنگ ، خروس جنگی ، مینیاتور و روبو بیلگی گروه بندی کردند اعضا طی چند مرحله  به مسابقه باهم پرداختند و برنده ی هر دوره به مرحله ی بعد راه پیدا کرده و با برنده گروه دیگر مسابقه داد که  در نهایت فینال این دوره بین گروههای روبو بیلگی و سورنا برگزار شدو با برنده شدن روبوبیلگی این دوره از مسابقات رباتیک به پایان رسید در پایان مسابقه مداح، مربی  مسئول مرکز 5 اردبیل و جوانشیر مربی رباتیک مرکز  از گرو ههای که به فینال مسابقه راه پیدا کرده بودند با اهدای جوایزی تجلیل کرده و ازشرکت کنندگان  نیز به خاطر حضور گرم و پررنگشان تشکر به عمل آمد و عکس دسته جمعی از اعضای کارگاه رباتیک  گرفته شد.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مهر 1393ساعت 12:54  توسط مرکز 5 اردبیل   | 

جشن پایان تابستانی مرکز 5 اردبیل با حضور مدیر کل آفرینشهای ادبی و هنری کشور جناب آقای موذن

خنده های مهربان

دستهای گرم و صمیمی

گرمای آفتاب

طعم سیب

شور دریا

تابستان،

باز هم تابستان

مرکز فرهنگی و هنری 5 اردبیل اتمام 37 کارگاه تابستانی خود را با اجرای برنامه های فرهنگی و هنری و ادبی و علمی جشن گرفت.

امسال نیز مرکز 5 اردبیل با برگزاری 37 کارگاه تابستانی علاوه برافزایش کمیت و کیفیت، کلاسها از تنوع بیشتری برخوردار بود.

مراسم راس ساعت 30/10 در روز سه شنبه مورخه 18/06/1393 با حضور جمع کثیری از اعضا و اولیایشان در سالن امفی تاتر مرکز شروع شد. قرائت قران و همخوانی سرود ملی اولین برنامه های اجرایی بود. سپس مداح مربی مسئول مرکز ضمن خیر مقدم گویی به مهمانان عزیز، گزارشی از روند اجرای کلاسهای تابستانی و تعداد اعضای ثابت و اعضای تابستانی ارایه داده و ادامه دادند: که تمام کلاسها در ایام پاییز نیز ادامه خواهد داشت و در ضمن کلاسهای جدیدی همچون کارگاههای، اندام شناسی، ساخت پل ماکارونی، گیاه شناسی نیز خواهیم داشت. در ادامه برنامه هر کدام از مربیان مرکز، مجری قسمتهایی از برنامه بودند. مربیان هنری بخش اموزش کاردستی و مسابقه هنری و پخش انیمیشن های تولیدی در سه ماهه تابستان، کنفرانس انواع گیاههای موجود در استان اردبیل و توضیح در مورد خواص در مانی رازیانه و پخش کلیپ اماده شده در این زمینه را مربی گیاه شناسی، قصه گویی، معرفی اعضای کتابخوان تابستان و اعضای محجبه مرکز، اجرای مسابقه را مربیان فرهنگی ، اجرای اشعار و دکلمه ها و آثار ادبی اعضا از کارگاه ادبی و.... به اجرا گذاشتند. این مراسم با یک خلاقیت جذاب نیز برخوردار بود که ان هم اجرای زنده اقای کیوان باقلاچی مربی فرهنگی مرکز در نقش و شخصیت طنز به نام قضنفر بود که به برنامه تنوع و جذابیت خاصی داده بود. لابه لای اجرای جشن با حضور مدیر آفرینشهای ادبی و هنری کشور جنای آقای موذن و همچنین مدیر کل محترم استان جنای اقای اللهوردیزاده و همچنین سرکار خانم علیشیری جشن از شور و شوق خاصی برخوردار گشت.  بعد از اهدای جوایز به اعضای منتخب استانی در فراخوانهای رضوی و اعضای فعال کارگاههای تابستانی و اعضای ثابت مرکز و پذیرایی، همه انها از نمایشگاه آثار  اعضا در طول تابستان بازدید کردند. جشن پایان تابستانی امسال نیز با مجری گری خوب و صمیمی خانم نعیمی مربی ادبی مرکز برگزار شد.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم شهریور 1393ساعت 14:0  توسط مرکز 5 اردبیل   | 

 

گزارش برنامه های اجرا شده در مرکز 5 اردبیل به مناسبت حما یت از کودکان مظلوم غزه

اعضای مرکز 5 اردبیل گرد هم آمدند و با اجرای برنامه های متنوع فرهنگی و هنری و ادبی و مذهبی و امضای طومار انزجار خود را از ظلمی که به کودکان مظلوم غزه می شود، ابراز کردند.

برنامه حمایت از کودکان غزه در مورخه 27/05/93 راس ساعت 30/11 در محوطه ازاد مرکز شروع شد. فضاسازی در پارک بصورت کارگاههای مجزا انجام گرفت. و البته جایگاه مخصوصی هم برای والدین در نظر گرفته شده بود. همخوانی سوره فیل و سوره نبا توسط اعضای کلاس قران اولین برنامه اجرایی بود. در ادامه مداح مربی مسئول مرکز ضمن یاد اوری تجاوز بی رحمانه ، کشتار وحشیانه و دسته جمعی و به خصوص قساوت روزهای اخیر رژیم صهیونیستی علیه مردم و کودکان معصوم و مظلوم و زنان بی دفاع غزه ماهیت پلید این رژیم کودک کش را بیش از پیش برای حاضرین آشکار کردند.

سپس همه کارگاهها با راهنمایی مربیان مربوطه فعالیت خود را شروع کردند و سرودها و اهنگ هایی هم که در ارتباط با موضوع بود در محوطه پخش می شد. اعضا با شور و شوق فراوان آثار زیبایی را خلق کردند. بعد از اتمام،  نمایشگاهی از دست نوشته ها و نقاشی ها و سفال اعضا برپا گردید. در ادامه برنامه طوماری که قبلا با متن ( ما اعضای کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان مرکز 5 اردبیل انزجار خود را از ظلم و ستم دولت غاصب اسراییل اعلام داشته و حمایت خودمان را از کودکان معصوم و مظلوم غزه ابراز میداریم.) را امضا نمودند.

 رها سازی دو کبوتر به نیت ازاد سازی غزه اخرین برنامه اجرایی بود.

خانواده ها و اولیای اعضا بعد از بازدید از نمایشگاه، دست به دعا بردند، و همگی نذر کردند که ان شائ الله بعد از ازاد سازی غزه همگی در همین جا جمع شده و جشن بزرگی را بر پا دارند.

 به امید ان روز

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم شهریور 1393ساعت 12:49  توسط مرکز 5 اردبیل   | 

نقد و بررسی کارگاههای تابستانی مرکز 5 اردبیل با حضور مربیان و اولیای اعضا

جلسه ای با حضور تمام مربیان مرکز اعم از ثابت و تابستانی و اکثر اولیای اعضا روز سه شنبه مورخه 11/06/1393 در سالن امفی تاتر مرکز 5 اردبیل برگزار گردید.

در این جلسه مداح مربی مسئول مرکز 5 اردبیل ضمن خوش آمدگویی و تبریک میلاد حضرت معصومه(ع) و تولد امام رضا(ع) و تشکر از اولیا به دلیل حضورشان در کارگاه تابستانی والدین اظهار کردند، هر کار فرهنگی یا هر تغییر و تحولی باید از خود فرد شروع بشود. لذا باید از خودمان شروع کنیم. نگاه خودمان را درست بکنیم و خودمان را تغییر بدهیم. بعد خانواده، بعد بچه‏ها .مثلاً اخلاق خوش و خوش‏رفتاری، اهل مطالعه و تحقیق بودن، داشتن مهارت‏های مختلف و دهها مورد دیگر. پس برای کار فرهنگی از خودمان شروع کنیم و مثل عالم بی عمل نباشیم و سعی کنیم به داشته‏هایمان و دانسته‏هایمان عمل بکنیم و باور داشته باشیم. و در مورد ادامه دار بودن کلاسهای در ترم های پاییز و زمستان و برگزاری کلاسهای جدید همچون گیاه شناسی و سازه های مهندسی ماکارونی و ... توضیحاتی ارایه کرده و  به سوالات اولیا در این زمنینه پاسخ دادند. همچنین از کلیه حاضرین مخصوصا مادرانی که  ارتباط تنگاتنگ با مرکز و مربیان دارند دعوت کرد در جشنواره قصه گویی استانی شرکت کنند و در این زمینه قول مساعد دادند که به شرکت کنندگان در این جشنواره دوره کوتاه مدت نیز برگزار نماید. در ادامه برنامه اولیا ئ پیشنهادهای سازنده ای در روند کار کانون و برگزاری کلاسها داشتند، که همه انها ثبت شده و قرار شد در ادامه برنامه های اجرایی از انها استفاده شود. در اخر برنامه  اولیا ئ اعضا سوالات خود را از تمام مربیان کارگاهها پرسیدند و مربیان مرکز نیز راهنماییهای لازم را ارایه دادند. 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم شهریور 1393ساعت 12:46  توسط مرکز 5 اردبیل   | 

بسم الله الرحمن الرحیم

     گزارش یک روز کلاس ادبی:

به مناسبت روز ادبیات کودک و نوجوان که مصادف بود با سال روز درگذشت استاد مهدی آذریزدی،برنامه ای ویژه در رابطه با این روز در کلاس ادبی برگزار گردید.

ابتدا توسط مربی ادبی به معرفی شخصیت مهدی آذر یزدی پرداخته شد:

استاد آذریزدی متولد سال 1301 در شهر خرمشاه یزد به دنیا آمد. ایشان در ابتدا به  همراه پدرش مشغول به شغل کشاوزری شد. سپس بعد از گذشت چند سالی ماندن در خرمشاه در سال 1322 به تهران آمد .تحصیلات او بیشتر در حوزه های علمی و دینی قدیم انجام شده است. ایشان در تهران قبل از آنکه به کار نگارش داستان کودکان بپردازد،به مشاغل گوناگون ازجمله عکاسی وکتابفروشی اشتغال داشته است. وی از سال 1336با توجه به زمینه و مطالعات وسیع قبلی اش شروع به نوشتن داستان های گوناگون برای کودکان نموده است. آذر یزدی 5 کتاب در مجموعه "قصه های کهن از کتابهای کهن"انتشار داد. وی ترجمه ای به نام "گربه ناقلا"و حکایت منظومی به نام شعر قند و عسل وهمچنین 2 کتاب آموزشی به نام "خود آموز عکاسی" و "خود آموز شطرنج" دارد.یکی از مجموعه داستان های او برنده جایزه یونسکو در ایران و دیگری برنده عنوان کتاب برگزیده سال از طرف شورای کتاب کودک گردیده است.کتاب بازنویسی شده توسط این استاد عبارت اند از: "قصه های تازه از کتاب های کهن"،"خیروشر"،"حق وناحق"و از مهمترین آثار او میتوان به قصه های خوب برای بچه های خوب اشاره کرد.که در 8جلد گردآوری  وتألیف شده است.ایشان در سن 87 سالگی در سال1388 در بیمارستان آتیه تهران دار فانی را وداع گفت.پس از معرفی شخصیت توسط مربی  دو نفر از اعضای فعال: فاطمه حقی،الهه کشاورزی؛قصه گویی جلد سوم از داستان قصه های خوب برای بچه های قصه با نام "خیاط وکوزه" به صورت نمایش برای سایر اعضای اجرا شد.واعضای کلاس ادبی به طور کامل با این شخصیت بزرگ آشنا شده اند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم تیر 1393ساعت 15:44  توسط مرکز 5 اردبیل   | 

جشن سلام تابستان مرکز فرهنگی و هنری 5 اردبیل با اجرای برنامه های متنوع فرهنگی و هنری و علمی اجرا گردید.

جشن سلام تابستان مرکز 5 اردبیل در مورخه 27/03/93 راس ساعت 10 صبح و با حضور بیش از 150 نفر از اعضا ی تابستانی به همراه والدینشان در سالن امفی تئاتر مرکز اجرا گردید.

تلاوت قرآن، همخوانی سرود ملی ، اجرای مسابقه، روخوانی مجازی کتاب توسط همه مدعوین، قصه گویی، کنفرانس اعضای کارگاه رباتیک ترم بهار و ... از جمله برنامه های اجرایی در جشن بود.

بعد از تلاوت آیه هایی از سوره علق قران مجید و همخوانی سرود ملی، اکرم مداح مربی مسئول مرکز 5 ضمن خیر مقدم گویی به تمام مهمانان و تبریک به اولیا بخاطر انتخاب کانون برای اوقات فراغت فرزندانشان، به توجیح کلاسهای تابستانی پرداخته و در ادامه در مورد برگزاری کلاسهای کانون در طول سال و نحوه انتخاب اعضای فعال کتابخوان و حضور والدین در مرکزو... مطالبی را ارایه کردند.

برای تشویق و ترغیب خانواده ها و اعضا به مطالعه، کتاب شعر " دزد و مرغ فلفلی "  که در زمینه ایران گردی و معرفی سرزمین بود بصورت مجازی پخش شده و همه باهم همخوانی کردند. قصه  " سبزک و بی بی  " توسط مربی پاسخگوی ادبی برای اعضا قصه گویی شدو پخش فیلم و کنفرانس اعضای رباتیک ترم بهار و اجرای مسابقه و ... از دیگر برنامه های اجرا شده جشن بود.

به امید خلق  روز های شیرین و جذاب در ایام تابستان و تمام ایام سال 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم تیر 1393ساعت 8:34  توسط مرکز 5 اردبیل   | 

به مناسبت آزادی سازی خرمشهر ، در کارگاه ادبی مرکز 5اردبیل نامه ای به کودکان خرمشهری  نوشته شد .
دراین کارگاه ، ضمن بیان رشادتها و ایثار گریهای رزمندگان و جوانان وحتی سالخوردگان ، صحنه هایی از
جنگ برای اعضا تداعی شد. ودر ادامه  از اعضا خواسته شد تا با نوشتن نامه ای به کودکان خرمشهری
 از احساسات درونی خود به کودکان بگویند. اعضا نیز آثار زیبایی رادر این مورد  خلق کردند که به نمونه به یکی
از آنها اشاره می شود.
سلام به بچه های مردان ایثار و مقاومت ، بچه های امروز خرمشهر ، شهر لاله های سرخ ، امیدوارم حالتان خوب باشد
چند صباحی است که دلم برای خاک پاک خونین شهر تنگ شده است .خونین شهر گفتم ، یاد اولین روزی افتادم که من وارد
شهر شدم ، بیشتر خانه های شهر خراب شده بود ، خرمشهر را خون های تازه ریخته شده ی مردمان شهر پر کرده بود .
آن روزها هم مثل امروز که این نامه را می نویسم دلم گرفته بود.
کاش می توانستم با صدای بلند گریه سر کنم تا دلم را خالی کنم ، بعد از چند ساعت به طرف مسجد جامع شهربه  راه افتادم .
وارد مسجد که شدم جوانان نامدار بزرگی آنجا بودند. در آن لحظه خبربدی به گوش رسید سربازان عراقی شهر رادر اختیار 
گرفته بودند. با عجله از میان پله های مسجد خودم را به بالای مسجد رساندم خرمشهر شده بود خونین شهر ،در آن لحظه
یک پیر مرد را دیدم که سرباز عراقی نارنجکی را برگردن او انداخت و پیرمرد تکه تکه شد ، بله همه ی  جوانان صحنه هایی  مانند این را دیدند تصمیم گرفتند که مانند زنجیر دست به دست هم دهند  .
آنها از جان و مال خود گذشتند تا نگذارند یک وجب از خاک کشور شان را نامحرمان بگیرند
وآن روز بزرگترین حماسه جنگ اتفاق افتاد ، خرمشهر ، شهر خون با اقتدار جوانان آن روز آزاد شد . و من با نوشتن این نامه
از شما کود کان  و جوانان امروز تقاضا دارم  تا قدر سرزمین زیبایتان  را بدانید ، و گامهای استوار پدرانتان  را ادامه دهید و شهر خود را هر روز خرم و آباد تر کنید
 
 
ثمین افشار فر گروه سنی د
 
نام مربی شیرین نعیمی
 
مرکز 5
 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم خرداد 1393ساعت 13:21  توسط مرکز 5 اردبیل   | 

 

اولین ساعات خرمشهر بعد از آزادی به روایت یک زن/شهری وجود نداشت...

 آنچه می‌خوانید؛ بخشی از خاطرات سیده زهرا حسینی پس از عملیات آزادسازی خرمشهر است که در کتاب پرفروش «دا» منتشر شده است. که در اولین روز خرداد ماه برای اعضای مرکز 5 بازگو گردید.

از حبیب خواسته بودم حالا که شهر آزاد شده، مرا در اولین فرصت به خرمشهر ببرد. دلم مى‏‌خواست شهرم را ببینم. هنوز به مردم عادى اجازه بازدید یا بازگشت به شهر براى سکونت را نمى‏‌دادند. روزى که حبیب گفت: برویم خرمشهر را ببینیم، سرازپا نمى‏‌شناختم. حال و هواى خاصى داشتم. خوشحال بودم که بعد از حدود دو سال مى‏‌خواهم شهرم را ببینم. فکر مى‏‌کردم خرمشهر همان خرمشهر سابق است. نمى‌‏دانستم چه برسرش آمده. وقتى وارد شهر شدیم، همان اول جا خوردم. پلى که روى شط بود و شهر را به قسمت جنوبى‌‏اش ـ کوت شیخ و محرزى و نهایتا جاده آبادان ـ وصل مى‏‌کرد، تخریب شده بود. از روى پل شناورى که به نام آزادى کار گذاشته بودند، رد شدیم و رفتیم آن طرف

آنچه به چشمم مى‏‌خورد غیرقابل باور بود. من شهرى نمى‏‌دیدم. همه‏‌جا صاف شده بود. سر در نمى‌‏آوردم کجا هستیم. هرجا مى‏‌رفتیم حبیب توضیح مى‏‌داد اینجا قبلا چه بوده است. هرجا را نگاه مى‏‌کردم، نمى‏‌توانستم تشخیص بدهم کجاست، نه خیابانى بود نه فلکه‌‏ایى و نه خانه‌‏ایى. همه‏ جا را تخریب و صاف کرده بودند. همه‏ جا بیابان شده بود و از خانه ‏ها جز تلى از خاک و آهن‏پاره چیزى به چشم نمى‏‌خورد. فقط میدان‏‌هاى وسیع مین ما را محاصره کرده بود. عراقى‌‏ها راه ‏به‏ راه تابلو میدان‌‏هاى مین نصب کرده بودند. آن‏ها آن‏قدر غافلگیر شده بودند که حتى فرصت جمع کردن این تابلوها را که براى نیروهاى خودشان زده بودند، نکرده بودند

 

اوّل رفتیم به طرف مسجد جامع. مسجد خیلى صدمه دیده بود، ولى پابرجا بود. داخل مسجد شدم. یاد روزهاى اول جنگ افتادم که چه‏ها گذشت. از مطب شیبانى جز تلى از خاک چیزى به جا نمانده بود. توى خرابه‏‌هاى مطب دنبال کیف على گشتم. خاک‏ها را زیر و رو کردم. اما چیزى پیدا نکردم. بعدها صباح گفت چند روز بعد از رفتن تو کیف على گم شد.

وقتى حبیب مرا به طرف خانه‏‌مان برد، باز هم نتوانستم تشخیص بدهم کجا هستیم. هرچند محله طالقانى مثل محدوده‏‌هاى دیگر تخریب نشده بود ولى خانه‌‏ها به قدرى آسیب دیده بودند که احساس مى‏‌کردم به شهر و محل‌ه‏ایى غریب وارد شده‌‏ام. با دیدن خانه‌‏مان یاد على و بابا برایم زنده شد. صداى آن‏ها را مى‏‌شنیدم، صداى روزهایى که داشتند این خانه را مى‏‌ساختند. خانه‌‏ایى که همه ما با کمک یکدیگر و زحمت خودمان آن را ساخته بودیم. صدّامى‌‏ها علاوه بر اینکه صاحب خانه را کشته بودند، خانه را هم خراب کرده و اموالش را به غارت برده بودند. حتى
از در سه لنگه‌‏ایى حیاط دو لنگه‌‏اش را برده بودند. آن‏ها از درهاى آهنى معمولا براى سقف سنگرهایشان استفاده مى‏‌کردند. آشپزخانه و سرویس بهداشتى که سمت راستِ حیاط نسبتا بزرگ خانه بود، از بین رفته و دیوار سمت کوچه خراب شده بود. سقف خانه فرو ریخته بود.
با این حال خانه ما نسبت به دیگر خانه‌‏هاى طالقانى آسیب کمترى دیده بود. از خانه به طرف جنت‏ آباد رفتیم. وضعیت قبرستان به هم ریخته و نشانه‌‏هایى که روى قبرها گذاشته بودم از بین رفته بود. کمى گشتم تا قبر بابا و على را پیدا کردم. ولى آن‏قدر بهت‌‏زده بودم که حتى نتوانستم گریه کنم.

حبیب سر مزار على برایم تعریف کرد که: ما از شب دهم تا فرداى آن روز توى میدان راه ‏آهن با عراقى‏‌ها درگیر بودیم. تانک‏‌هاى زیادى حمله کرده بودند. بچه‏‌ها به من خبر دادند سیدعلى اومده.

گفتم: کدوم سیدعلى؟

گفتند: سیدعلى حسینى.

بعد از چند دقیقه على را دیدم. آرپى‏جى دستش بود و تانک عراقى هم روبه‏ رویش. على بلند شد و طرف تانک عراقى نشانه رفت که شلیک کند. قبل از شلیک او تانک گلوله‏‌ایى به طرفش شلیک کرد. گلوله به دیوار پشت‏ سر على اصابت کرد و دیوار خراب شد. گرد و خاک زیادى بلند شد و ما دیگر چیزى ندیدیم. من خیلى ناراحت شدم. با على خیلى دوست
بودم. پیش خودم گفتم: ببین این پسره چه شانسى داره نیومده شهید شد.

توى همین فکرها بودم که یک‏دفعه دیدم على عین آدم آهنى از توى دود و غبار بیرون آمد. موج او را گرفته بود. همه از اینکه او را زنده مى‏‌دیدیم خوشحال شدیم. من دیگر او را ندیدم. درگیرى گروه ما با عراقى‏‌ها همچنان ادامه داشت. بچه‏‌ها چندین تانک عراقى را از کار انداختند. نزدیک غروب جهان آرا به ما گفت: شماها برگردید خسته شدید. از شب قبل اینجا بودید. بروید استراحت کنید. نیروى جدید جاى شما رو مى‏گیره.
ما هم برگشتیم توى مقر سپاه استراحت کنیم. مقر سپاه مدرسه دریابُد رسایى بود. من، تقى محسنى‌‏فر، على وطن‌خواه و بچه‌‏هاى سپاه آغاجرى و بقیه توى سالن طبقه همکف نشسته بودیم و صحبت مى‏کردیم. من از تقى محسنى‏‌فر که روبه ‏رویم نشسته بود و یک گلوله آر پى جى کنارش گذاشته بود پرسیدم: سیدعلى کجاست؟

گفت: سیدعلى با حسین طائى‏‌نژاد رفته مادرش‏‌رو ببینه

کمى بعد همین‏طور که مشغول صحبت بودیم على وطنخواه و یکى، دوتا از بچه‏‌ها رفتند جلوى در سالن مدرسه خوابیدند. من به على وطنخواه گفتم: على اینجا جاى خوابیدن نیست. اگر بزنه ترکش مستقیم مى‏خوره سمت شما. بلند شوید بیایید این‏ورتر بخوابید 

آن‏ها هم بلند شدند و جایشان را عوض کردند. هنوز چند لحظه‌‏ایى نگذشته بود که توپخانه عراق شروع کرد به شلیک کردن. صدا مرتب نزدیک‏تر مى‌‏شد. ما فکرش را هم نمى‏‌کردیم که مى‏‌خواهند مقر ما را بزنند. این دفعه هم گفتیم؛ خیلى داره کور مى‏زنه. ولى دیدیم یک گلوله توپ خورد توى حیاط. گلوله بعدى جلوى در سالن و بلافاصله گلوله بعدى خورد وسط جمع ما. من در آن لحظه فقط صداى الله ‏اکبر سیدعلى را شنیدم و دیگر چیزى نفهمیدم. فکر مى‏کردم شهید شده‏ ام. یک مدت بعد چشمانم را باز کردم. جایى را نمى‏دیدم.

به خودم دست کشیدم. دیدم پاهایم سالم است. دستم هست، سرم هست. گفتم: حتما توى بهشتم. ولى دیدم نه، دست و پایم تکان مى‏خورند ولى خیلى سنگین شده‌‏اند. گوش‏‌هایم چیزى نمى‏شنید.
چشم‌‏هایم جایى را نمى‏‌دید. هر کارى مى‏کردم نمى‏توانستم بلند شوم.
موج انفجار باعث شده بود به شدت سنگین شوم. دچار خفگى شده بودم هر نفسى که مى‏کشیدم غبار قورت مى‏دادم. به هر بدبختى بود سعى کردم چهار دست و پا خودم را به در برسانم. احساس مى‌‏کردم توى خون و گوشت و این‏جور چیزها دارم حرکت مى‏کنم. وقتى هواى تازه توى حلقم آمد، فهمیدم در همانجاست. بعد هى صدا زدم على، على! على وطنخواه را صدا مى‏کردم. چشم، چشم را نمى‏دید. آن شب خیلى تاریک و ظلمانى بود. چند دقیقه بعد على هم بیرون آمد. مانده بودیم چه کار کنیم. توپخانه عراق همین‏ طور مى‏‌کوبید. ما آمدیم توى کوچه. تعدادى از بچه‌‏هاى سپاه آغاجرى هم از توى مدرسه آمده بودند بیرون و نمى‌دانستند کدام طرف بروند. بندگان خدا نابلد بودند. ما همین‏طور که مى‏‌خواستیم از کوچه بیرون بیاییم، دیدیم سه نفر از این‏ها پشت‏ سرمان هستند. تصمیم گرفتیم تا اوضاع آرام شود، همانجا بنشینیم که یک‏دفعه دیدم یک مرد کت و شلوارى و خیلى شیک طرفمان آمد و پرسید: چى شده؟

من گفتم: مقرمون‏رو زدند بچه‏‌هامون رو لت و پار کردند مقر رو داغون کردن.

دوباره گفت: توپ تو خود مقر خورده؟

گفتم: آره چند تا هم خورده.

در حین این حرف‏‌ها توجهم به سر و وضعش جلب شد. برایم عجیب بود تو این درگیرى و بزن و بکش، این کت و شلوار به این شیکى را از کجا آورده است. هنوز حرفم تمام نشده بود که یکهو طرف غیبش زد. بعدها هم دیگر او را در سطح شهر ندیدم گویا جزو ستون پنجم دشمن بود که گراى مقر ما را به عراقى‏‌ها اطلاع داده بود و با آن سؤال و جواب‏‌ها مى‏‌خواست مطمئن شود کارش را به خوبى انجام داده است یا نه؟
بعد صحبت‌‏هاى حبیب هیچ حرفى نزدم. دوست داشتم بروم همه‏جا را ببینم. همه‏ جاى شهرم را. ولى از سمت کشتارگاه و پلیس راه به آن طرف تردد ممنوع بود. عراقى‏‌ها هنوز در شلمچه بودند. توى محدوده شهر چرخ زدیم. حبیب که مى‌‏دید چقدر ساکت و بهت‏‌زده‌‏ام،
توضیح مى‏داد و من فقط مى‏‌شنیدم. از صبح تا ساعت دو بعدازظهر همین‏طور گشتیم و من نگاه کردم. همین که به خانه رسیدیم، بغضم ترکید و شروع کردم به گریه. برایم خیلى سخت بود. وقتى شهر سقوط کرد این‏قدر برایم سنگین نیامده بود. نمى‏دانم شاید امیدم این بود شهرمان را سالم پس مى‏گیریم. ولى وقتى ویرانه‏‌هاى خرمشهر و ظلمى را که بر آن رفته بود، دیدم، تحمّلش واقعا برایم سخت و دردناک مى‏آمد. این همه جوان‏هایمان شهید شدند و آخر هم دشمن با خانه‏‌هاى مردم این‏طور کرد.
چند وقت بعد دا به همراه بچه‏‌ها و یکى، دو نفر از اقوام پدرى‏ام براى دیدن خرمشهر پیش ما آمدند. فرداى همان روز حبیب ما را به خرمشهر برد. قبل از اینکه به پل برسیم دا آرام آرام پیش خودش شروع کرد به مویه گفتن و گریه کردن. به زبان کردى و عربى مى‏خواند و اشک مى‏ریخت تا رسیدیم به جنت‏ آباد.

دو سال از آخرین دیدارش با بابا و على مى‏گذشت. قبر آنان همچنان خاکى بود. بعد از دو سال باران خوردن سطح قبرها خوابیده و با زمین هم‏سطح شده بود. به نظر مى‏‌رسید عراقى‏ها به عمد قبرها را به هم ریخته باشند تا مردم نتوانند قبر عزیزانشان را پیدا کنند. دا هول بود. دنبال قبر بابا و على مى‏گشت. قبرها را نشانش دادم. خودش را روى قبرها انداخت. خاکشان را بوسید. با آن‏ها حرف مى‏زد و گریه مى‏کرد، بیشتر روى صحبتش با على بود. باز به نظرم مى‏رسید شرم و حیاش اجازه نمى‏‌دهد جلوى ما با بابا صحبت کند.

مثل اینکه داغ دا تازه بود، حرف‏‌هاى نگفته‌‏اش، درد و غصه‏‌هایش سر باز کرده بود.

ناله‏‌هاى سوزناک و گریه‏‌هایش تمامى نداشت. من و لیلا دلداریش مى‏‌دادیم و خودمان هم گریه مى‏‌کردیم. تا ظهر آنجا بودیم. من رفتم گوشه‏‌ایى نشستم و به روزهایى که بر ما رفته بود، فکر کردم. دا در تمام این مدت نتوانسته بود شهادت على را به خودش بقبولاند. توى خانه همیشه با کوچک‏ترین چیزى خاطره‏ایى در ذهنش زنده مى‏شد و اشک مى‏ریخت. خیلى وقت‏‌ها از دا فرار مى‏‌کردم انگار دیگر منطق سرش نمى‏شد. فقط مى‏‌خواست حرف خودش را بزند. مى‏‌خواست مرا راه بیندازد تا دنبال على بگردیم. یا مى‏‌گفت: کاش من بالاى جنازه على بودم تا عقده‏‌ام را خالى مى‏‌کردم. گاهى کار به جایى مى‏رسید که سر دا داد مى‏‌کشیدم.

دست خودم نبود. عصبانى مى‏شدم. مى‏‌گفتم چرا نمى‏‌خواهد به خودش بقبولاند بچه‏‌اش شهید شده؟ چرا هرچند وقت یک‏بار با من این‏طور بحث مى‏کند و با این حرف‏‌ها عذابم مى‏‌دهد. وقتى داد و بیداد مى‏کردم و خودم را مى‏زدم، دا مظلومانه شروع به گریه و زارى مى‏کرد. این‏طور موقع‏‌ها مجبور مى‏‌شدم از خانه بیرون بزنم و آن‏قدر در خیابان‏ها سرگردان بمانم تا آرام بگیرم. ناچار بودم از دا فرار کنم. گاهى هم آن‏قدر بى‏تابى مى‏کرد که مى‏گفت: اى کاش على دست و پایش قطع مى‏شد. اى کاش على قطع نخاع مى‏شد ولى بود. هر چه مى‏گفتیم: گریه‏‌هاى تو روح بابا و على را عذاب مى‏‌دهد و تو با این کارها اجرت را ضایع مى‏‌کنى، زیر بار نمى‏‌رفت.
بالاخره یک روز دا را به آسایشگاه جانبازان نیاوران بردم. جانبازان قطع نخاعى و یا قطع عضو، حتى اعصاب و روان را نشانش دادم و گفتم: ببین این‏ها چقدر زجر مى‏‌کشند.

دوست‏‌داشتى على این‏طورى جلوى چشمانت پرپر مى‌‏زد؟ آرام شد و گفت: الحمدالله که على شهید شد.

چند وقت بعد هم مادر شهیدان افراسیابى را به دا معرفى کردم و گفتم: ببین خانم افراسیابى پنج پسر دسته گلش را در جبهه‏‌ها از دست داده ولى روحیه‏‌اش را ببین. ما که دو شهید دادیم. باید بدانیم خیلى‏‌ها تمام خانواده‏‌شان را از دست داده‌‏اند 

این حرف‏ها را به دا مى‌‏زدم در حالى که خودم هم خیلى دل‏تنگ بابا و على بودم. از طرفى مرتب خوابشان را مى‏‌دیدم. آن‏ها خیلى وقت‌‏ها راهنمایى‌‏ام مى‏‌کردند. یک‏بار خواب دیدم على پیش ما آمده ولى ناراحت است. همدیگر را بغل کردیم و بوسیدیم. مى‏‌دانستم شهید شده ولى چون چند وقتى بود که به خوابم نیامده بود، گفتم: خیلى منتظرت بودم چرا این‏قدر دیر کردى؟

گفت: خیلى میهمان داریم. بعدا دا وارد اتاق شد. على نگاه غضب ‏آلودى به او انداخت و صورتش را برگرداند. گفتم: على دا خیلى چشم ‏انتظار توست. چرا این‏طور برخورد مى‏کنى؟

گفت: دا با گریه‏‌هایش خیلى مرا اذیت مى‏‌کند.

این خواب را که به دا گفتم، خیلى تحت‏‌تأثیر قرار گرفت. گفت: چه کار کنم دلم قرار نمى‏‌گیرد.

گفتم: گریه کن ولى به یاد مصائب حضرت زینب و یاد امام حسین.

این حرف‏ه‌اى پاپا بود. همیشه وقتى حرف عاشورا و امام حسین به میان مى‏‌آمد، پاپا مى‏گفت: ما سادات انگار خلق شده‏ایم تا مثل اجداد طاهرین‏مان زجر بکشیم. ما دنباله پیامبرى هستیم که به خاطر اسلام زجر کشید. باید فرقى بین سادات و بقیه باشد. خداوند به ما مصیبت‏‌هایى عطا مى‌‏کند که بدانیم اجدادمان براى اسلام چه‏‌ها کشیده‏‌اند تا ما قدر دین‏‌مان را بدانیم.

دو، سه ساعتى در جنت‏‌آباد بودیم. ظهر شد. دا را به خانه‏‌مان در منازل شهردارى بردیم.

دا توى خانه مى‏‌گشت و هر گوشه خانه خاطره‌‏ایى برایش زنده مى‏‌شد و ناله مى‏کرد.

عراقى‏‌ها اکثر وسایل خانه را برده بودند، چیزهایى هم که به دردشان نمى‏خورد به هم ریخته بودند. از جلوى در خانه لباس و رختخواب و مواد غذایى بود که درهم ریخته بودند. قبل از جنگ بابا براى نذرى که داشت برنج و روغن خریده کنار گذاشته بود. عراقى‏‌هاى بى‏‌انصاف برنج‏‌ها را همه جاى خانه پاشیده بودند. درِ پیت هفده کیلویى روغن را هم باز کرده بودند و موشى داخلش انداخته بودند و دوباره درش را بسته بودند. من به دنبال آلبوم عکس‏‌هایمان گشتم، پیدا نکردم. فقط یک قاب عکس از بابا و یک عکس دسته‏ جمعى که به دیوار اتاق من و لیلا بود، مانده بودند. انگار فرصت نکرده بودند این دو تا را هم بکنند. در لابلاى لباس‏ها یک حلقه فیلم هم پیدا کردم. دا در بین وسایل و لباس‏هاى پوسیده چند تکه به عنوان یادگارى برداشت. ولى من آن‏قدر حالم دگرگون بود که هیچ‏ چیز برایم اهمیت نداشت.

شرایط آن روزها به شکلى بود که آماده بودم هر لحظه با ترکشى موشک یا خمپاره‏‌ایى من هم بروم. این فکر و آمادگى مختص من نبود، همه کسانى که در منطقه بودند چنین روحیه‌‏ایى داشتند. به همین خاطر، اصلاً به فکر این نبودم که چیزى به عنوان یادگارى بردارم. هیچ ‏چیز برایم اهمیتى نداشت. فقط موتور جوشى بابا که گوشه‏‌ایى افتاده بود به نیت آنکه به درد بچه‏‌هاى سپاه بخورد، برداشتیم .

آن روز که با دا به خرمشهر رفتیم، روز خیلى بدى بود. خیلى به دا فشار آمد تا چند روزى حال خوشى نداشت. بدجورى توى خودش رفته بود. هر چه من و لیلا سعى مى‏‌کردیم حرفى بزنیم که از آن حالت دربیاید و فکرش به مسأله دیگرى منحرف شود یا بخندد، فایده‌‏اى نداشت. دا اصرار داشت هر روز به خرمشهر برود. ولى به خاطر پاکسازى نشدن منطقه، تردد به سختى صورت مى‏‌گرفت.

توى جاده پشت‏‌سر هم پست‏‌هاى دژبانى بود که سعى مى‏‌کردند نگذارند زیاد مردم به شهر بروند. هیچ جاى شهر خالى از خطر نبود. مناطق مختلف مین‏گذارى شده بود. از طرفى مردم خرمشهر که مدت‏ها از شهرشان دور بودند، عشق دیدار شهرشان را داشتند. دا اصرار داشت برود خرمشهر بماند. با کلى توجیه او را راضى کردیم که امکانش نیست. در طول مدتى که دا آبادان بود، هرچند روز یک‏بار او را به خرمشهر مى‏‌بردیم. حلقه فیلمى را که در خانه پیدا کرده بودم، براى چاپ به عکاسى دادم. تعداد زیادى از عکس‏‌ها سوخته بود و آن تعداد که ظاهر شد تصاویر على و دوستانش بود....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم خرداد 1393ساعت 13:4  توسط مرکز 5 اردبیل   | 

نینوا 
چون به زینب می رسی یاد برادر میکند 
یاد آن طفل صغیر و یاد لیلا می کند 
یاد آن تشت طلا یاد رقیه می کند 
یاد جای ضرب سیلی یاد مادر می کند 
یاد آن تیر سه شعبه یاد اصغر می کند 
یاد پهلوی شکسته یاد زهرا می کند 
یاد عبّاس علی یاد سکینه می کند 
یاد آن مشک پر از آب، یاد دستان بریده می کند 

 

 

ویژه برنامه های اجرا شده در مرکز 5 اردبیل به مناسبت شهادت حضرت (س)

به مناسبت سالروز شهادت حضرت زینب (س)  بزرگ بانوی دشت کربلا برنامه های ویژه ای در مرکز 5 اردبیل برگزار گردید.

معرفی شخصیت:

زندگی نامه حضرت زینب (س) ،فرزندان و فصاحت و بلاغت، کرامات و شهادت آن حضرت بیان شده و داستانهایی از ازدواج و رشادتهای حضرت در حماسه بزرگ عاشورای حسینی قصه گویی شد.

زیارت مجازی:

بعد از آشنایی با حضرت زینب (س) به همراه اعضا از سایت اینترنتی سفر مجازی به حرم مبارک حضرت بازدید کرده و ضمن بازدید و زیارت از راه دور از تاریخچه بنای این حرم آشنا شدیم.

قرائت زیارتنامه حضرت زینب:

به همراه اعضا متن زیارتنامه حضرت زینب (س) قرائت شده واز خداوند متعال خواستار برقراری ارامش در سوریه و امکان سفر به این حرم مبارک شدیم.

قرائت حدیث:

در وصف مقام و مرتبه حضرت زینب(س) احادیث و روایاتی از ائمه اطهار و بزرگان اهل شیعه و تسنن قرائت گردید.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1393ساعت 15:45  توسط مرکز 5 اردبیل   |